تحویل سال هم لطف خودش را داشت. سر سفره ی هفت سین و نگاه کردن به ساعتی نو که به داشتنش می بالیدم و بالاخره صدای:«آغاز سال یکهزار و سیصد و.....» موهای بدنم سیخ می شد. نمی دانم چرا ولی هنوز هم موقع تحویل سال دلم می لرزد. مثل همان دوران کودکی.شاید گذر عمر برایم محسوس تر می شود. اما خاطره ی دیگری که از تحویل سال دارم: یک سال زمان آغاز سال (مثل امسال) به نیمه شب کشیده شده بود. منهم که عادت داشتم قبل از ساعت ۱۰ بخوابم. هیچ وقت نیمه شب و ۱۲ را تجربه نکرده بودم(برعکس این وروجک ها که از صبح علی الطلوع تا نیمه های شب بیدارند و با تلویزیون سرگرم) خیلی دوست داشتم بیدار بمانم. به هر دردسری بود تا ۱۱:۴۵ بیدار ماندم اما نمی دانم چگونه در مقابل سیل خواب تسلیم شدم.وقتی بیدار شدم صبح بود و توی رختخواب بودم. و چقدر افسوس خوردم که آن لحظه را تجربه کنم. حالا خیلی که زود بخوابم یک بامداد است و صبح خیلی دیر بیدار شوم۶:۳۰. خوش به حال کودکی!
۱- بهترین و لذتبخش ترین لحظه ی عمرم تا الان وقتی بود که برای اولین بار در مقابل خانه ی کعبه ایستادم. احساس سبکی و بی وزنی را که داشتم با هیچ زبان و بیانی نمی توانم توصیف کنم. احساسی که هنوز هم وقتی کعبه را از تلویزیون یا اینترنت هم می بینم با مقیاس کمتر و رقیق تری آنرا با خودم دارم. در مدت هفت روزی که در مکه بودم حتی یک شب را در هتل نخوابیدم و تمام شب را در کنار کعبه می گذراندم. روزها هم برای نماز های پنجگانه بازهم مشرف می شدم. دل کندن از کعبه سخت بود.
۲- سخت ترین لحظه ی عمرم وقتی بود که خواهرم را در سنین جوانی از دست دادم. خواهری که بخش زیادی از موفقیت هایم را مدیون او هستم.
۳- عاشق شعرم و در شعر هم غزل را بیشتر از همه ی قالب ها می پسندم. از میان شاعران قدیم ارادتمند شیخ اجل سعدی شیرازی و از میان شاعران درگذشته ی جدید دوستدار سهراب سپهری و شاعران زنده- که خداوند عمر باعزت و طولانی به او عطا کند- شیفته ی استاد دکتر شفیعی کدکنی(م.سرشک) هستم. از شعرای عرب نزار قبانی و محمود درویش را بیشتر دوست دارم. در میان نویسندگان ایرانی احمد محمود ، محمود دولت آبادی و سیمین دانشور و از نویسندگان غیر ایرانی گابریل گارسیا مارکز ، گونترگراس، میلان کوندرا ، پائولو کوئیلو و عزیز نسین را می خوانم. گاهی هم فلسفه می خوانم و نیچه ، فوکو و کانت را از میان فلاسفه ی غربی بیشتر دوست دارم و در میان ایرانی ها هم علاقمند به شیخ الرئیس ابوعلی سینا هستم. موسیقی را با شهرام ناظری شناختم و کارهایش را می پسندم( البته از سفر به دیگر سو به بعد آنرا نمی پسندم) اما سلطان عرصه ی موسیقی کسی جز استاد شجریان نیست. حسام الدین سراج هم زیبائی خاص خود را دارد. از میان خوانندگان پاپ شادمهر عقیلی و بنیامین و معین را گوش می کنم.
۴- توی دبیرستان از درس دینی شدیدا بدم می اومد و حالا خودم دبیر دینی شدم.
۵- غربت. غریب ترین واژه است برای من. احساسی که در هیچ شهری اونو احساس نکرده ام.
پنبه می ریزد از این کهنه لحاف
نمی دانم چرا بارش برف همیشه برایم شادی آفرین بوده و اصلا همیشه برف و شادی برایم همراهند؟ الان که مشغول نوشتن هستم ساعت ۲:۴۰ بامداد است و برف زیبایی در حال باریدن و من مشغول تماشای این برکت زیبای الهی....
از آخرین پستی که نوشتم تا الان بیشتر از یک ماه و نیم می گذره. اتفاق های زیادی توی این مدت واقع شده که به تفصیل نمی نویسم. کار تعمیرات تموم شد و اسباب کشی کردیم -گرچه هنوز خیلی کارا هست که تنبلی اجازه ی انجامشو نداده! بعد هم مدرسه ها باز شدند. من هم که بعد از چند سال مثل یه بچه ی خوب رفتم سر کلاس اما نه برای تحصیل که برای تدریس.
راستش ماه رمضان برای من اصلا یک جور نیست. هر سال ماه رمضان برام یه حال و هوا داره که با بقیه ی سال ها فرق می کنه. به هر حال امسال هم گذشت.
قبول باشه
۱- اکثر فروشندگان هیچ اطلاعی نسبت به محصولات ارائه شده شان نداشتند وقتی از فروشنده کرمانی نام شیرینی کنجدی ای که می فروخت پرسیدم درماند!! یا از همشهری کرمانشاهی ای که گلیم بیجار را در غرفه کرمانشاه پرسیدم که این گلیم طرح کجاست گفت گلیم هرسین!!
۲- صنایعی که ارائه می شد اغلب ماشینی بود تا کارخانه ای! یکی از استانها تنها محصولش قابلمه چینی نسوز بود! استان یزد هم چینی میبد را به اسم صنایع دستی می فروخت! غرفه اردبیل از همه جالب تر بود. یک غرفه هشت متری را به فروش خودکارهای چوبی با اسم های چاپ شده اختصاص داده بودند و از عسل سبلان و آش دوغ حیران و آب معدنی و اکوتوریسم اردبیل هیچ خبری نبود! اما کردستان ماکت های چوبی ساخت چین را عرضه مي كرد! تهراني ها هم تابلو هاي چيني و گل هاي مصنوعي خارجي! تركمن هاي غرفه گلستان روسري هاي تايواني مي فروختند! اصفهاني ها ديگر گوي سبقت را ربوده بودند چون غرفه شان را به فروش CD بازي و نرم افزار و موسيقي اختصاص داده بودند و براي خالي نبودن عريضه چند كيلويي گز هم بود!
۳- نه استان ها و نه مديريت نمايشگاه (البته اگر مديريتي وجود مي داشت!!) هيچ بروشور يا برنامه اي براي معرفي فرهنگ و آداب و رسوم و صنايع دستي! استانها ارائه نمي شد.
۴- غرفه هاي پراكنده استانها بيننده را گيج مي كرد. يزد سه غرفه داشت كه هركدام يك گوشه نمايشگاه بود و بقيه هم همينطور! عدم پيوستگي غرفه ها مانع از بازديدي متمركز مي شد.
۵- بهتر بود مديريت!! محترم نمايشگاه به جاي عنواني دهان پركن اسم نمايشگاه را مي گذاشت عرضه بخشي از محصولات بنجل و بادكرده بازار استانها!
۶- جاي خالي بعضي استانها مثل گيلان مشهود بود. به نظرم عطاي نمايشگاه را به لقايش بخشيد بودند.
۷- شلوغ ترين بخش نمايشگاه عرضه مواد غذايي بود كه آش و نانش پرطرفداربود.
روزنامه جزء لاینفک زندگی خانواده ما بود. تا همین یکی دو ماه پیش که در اقدامی شجاعانه فنک شوئی کردم و بیش از سیصد کیلو کاغذهای انباشته زیرزمین (که بیشترش روزنامه بود و مجله) را از پستو بیرون کشیدم می شد بقایای روزنامه ها و مجلات سیاسی و طنز قبل و بعد از انقلاب را توی آنها یافت. یکی از افسوس های بزرگ عمرم را برای این می خورم که نامردی دوره کامل مجله«توفیق» را از من ربود و هرگز ندانستم که این نامرد چرا مرا نامراد کرد؟!
الان هم برایم یکی از امور لذتبخش اینست که وقت غذا خوردن روزنامه بخوانم( که شدیدا مورد اعتراض همسر مهربان قرار می گیرم) یا قبل از خواب شبانه یا بعد از ظهر چشمانم از خستگی خطوط روزنامه به خواب برود.
هرگز نتوانسته ام لذت روزنامه خوانی را با لذت دسترسی آسان به آن دو چندان کنم. شاید هم اگر روزی به راحتی به دستش بیاورم چنین لذتی نداشته باشد.
پدرم که کتابفروشی کوچكي داشت همزمان نشريات مذهبي اي مثل «مكتب اسلام»،«كودك مسلمان»،«پیام شادی» و «نسل نو» را توزیع می کرد که در کنارشان بسته روزنامه «جمهوری اسلامی» را می دیدم که هر روز از مینی بوس کرمانشاه به هرسین می آمد و من با دستان کوچکم از زدن لایی های روزنامه لذت می بردم و پدر مرا از خیس کردن نوک انگشت با زبان نهی می کرد که بعدها فهمیدم چرا؟؟!! روزنامه کیهان را مرحوم آقای اسدی توزیع می کرد و لوگوی «کیهان» تا همین چند سال پیش و قبل از تخریب روی سردر مغازه اش بود اما به خوبی به یاد ندارم که نماینده اطلاعات که بود؟
پدر با ۲۰ ريال مرا راهي مي كرد كه كيهان بگيرم.(همان وقت نوشابه و بستني هم كه محبوب من بودند ۲۰ ریال بود.همینطور نان سنگک دو آتشه که از آنهم خاطره ای خوش دارم برای بعد) منکه به لطف مادربزرگ مهربانم که خدایش غریق لطفش کناد الفبا و خواندن قرآن را قبل از دبستان آموخته بودم در سال اول ابتدایی بدون آنکه چندان از متن چیزی بفهمم روزنامه می خواندم و انعام می گرفتم. از کلاس پنجم با خواهرزاده ام-که یکسالی از خودم بزرگتر بود- مجله دانستنیها را می خواندیم که او می خرید و بیاتش به دست من می رسید. دو نیم صفحه «عجیب اما واقعی» اطلاعات عمومیمان را بالا می برد و داستان های تخیلیش خودمان را به هپروت!
بعد ها در دوره راهنمایی خواننده «اطلاعات هفتگی» شدم که برای مادرم می خریدم و او از قدیم مشتری پرو پا قرص پاورقی های اطلاعات هفتگی بود که اغلب به امانت می گرفت و بعضا می خرید. هنوز تبلیغ های «کرم ساویز» پشت «جوانان امروز» جلوی چشمانم هست.
اطلاعات اولین روزنامه ای بود که خودم خریدم و مدتی مشتری اش بودم( آنهم برای جدول آسان و ساده اش)
دوره دبیرستان دوره دیگری بود.با وحید و یکی دوتا از دوستان روزنامه خوان شده بودیم. من کیهان را می پسندیدم. بعد هم که مهدی نصیری به کیهان آمد خواننده پر و پا قرص ستون«حلاجی» شدم که نصراله کسائیان می نوشت و انتقاداتی تند و تیز داشت. دوم دبیرستان که بودم برای اولین بار با «کیهان هوایی» آشنا شدم. کیهان هوایی دو نسخه برای هرسین می آمد که آقای حمزه ای با هزار منت یکی از آنها را برای من کنار می گذاشت. اطلاعات ضمیمه که درآمد بازهم مشتری اطلاعات شدم.
یادم هست که خاطرات ژنرال نورمن شوارتسکف فرمانده ارتش آمریکا در حمله به عراق در جنگ اول خلیج فارس یکی از مطالب مورد علاقه من بود.
«ابرار» و «رسالت» دو روزنامه ای بودند که روی پیشخوان می دیدم اما چندان وسوسه به خریدنشان نمی شدم. اما «سلام»: سال دوم دبیرستانم مصادف بود با انتخابات مجلس چهارم و آشنایی من با روزنامه سلام تا پایان انتشارش. ستون «الو سلام» محبوبترین ستونی بود که می خواندم و هروقت کم می شد یا اصلا چاپ نمی شد می فهمیدم که هوا پس است. اصلا ورود من به عرصه سیاست با سلام بود. «کیهان فرهنگی» و «ادبستان» دو مجله مورد علاقه دبیرستانم بودند که جرات بردنشان به مدرسه و قرض دادن به رفقا را داشتم. در دانشگاه «سوره»،«اطلاعات سیاسی-اقتصادی»،«کیهان اندیشه»،«مشرق»،«موعود»،«نیستان»،«پیام امروز»،«پیام یونسکو»،«ایران فردا» ،«گردون» و «دنیای سخن» را هم به ليست خريدم اضافه كردم. آخرين شماره «جهان اسلام» [دوره اول] را تا چندی پیش داشتم که آن تعطیلی کذایی برایش پیش آمد. «جامعه» که درآمد لذت یک روزنامه کاملا حرفه ای را چشیدم که با «توس» ادامه یافت و به «عصر آزادگان» انجامید. به جرات می گویم تنها روزنامه ای را که از اول تا آخر خوانده ام «جامعه» بوده است. بهار مطبوعات که رسید روزنامه فروش مسیر اداره به خانه برایم انبانی روزنامه کنار می گذاشت:«صبح امروز»،«خرداد»،«فتح»،«سلام»،«حیات نو»،«کیهان»، «سیاست روز»، «جمهوری اسلامی»،«همشهری»،«ایران»،«رسالت»،«خبر»،«اخبار» و.....
«بهار»،«نوروز»،«روزنو»هم روزنامه های ناکام بودند. تا اینکه «شرق» آمد و تا امروز مشتری دائمیش هستم!
اما امروز تنها روزنامه چاپي شرق نيست كه مي خوانم. نگاهي به سايت «الشرق الاوسط» و «Times» و سایت های خبری تقریبا برنامه روزانه من است. اما دلم ...............
یادم هست سال ۶۲ عموی بزرگم یک دستگاه کمودور ابتدایی خریده بود که تشکیل می شد از یک صفحه کلید، يك ضبط صوت، تلويزيون و تعدادي نوار كاست كه براي بازي بايد نيم ساعتي علاف مي شديد. آنقدر همان بازي ساده و روتين برايمان جالب بود كه ساعتي منتظر مي مانديم تا اجازه بازي پيدا كنيم. اما امروز اين مرتضاي كلاس اولي است كه خيلي از بازي هاي كامپيوتري را به من ياد مي دهد. چند روز پيش يكي از دوستانم كه مي دانست به بازي هاي استراتژيك علاقه دارم بازي قلعه ۲ را به من داد و من بعد از نصبش حال و حوصله بازي نداشتم. يك ساعت بعد مرتضي آمد و مرا به بازي دعوت كرد. وقتي كه ديدم با چه مهارتي بازي مي كند از او پرسيدم كي اينو ياد گرفتي گفت همين الان كه نصبش كردي!! بعد هم خلاصه داستان بازي را برايم شرح داد. به هر حال ما از كودكانمان عقب نمانيم....
اما غرض از این داستان گویی گریزیه که می خوام به فوتبال دیشب ایران-مکزیک بزنم. تیم دیشب ما با تعبیری که مجله بیلد آلمان داشت یه پانسیون سالمندان بود که بوی ویکس و پماد سالیسیلاتش دماغ ۷۰ میلیون ایرانی رو سوزوند. تیمی که همون موش باشگاهی لیگ آزادگان سال های دهه ۷۰ بوده و حالا لباس پلنگ لیگ برتری و جام جهانی پوشیده!!

راستی این روزا درگیر تعمیرات منزلم و فرصت بروز کردن ندارم....

